تبليغاتX
Home | E-Mail | Archive  | RSS | Link | About


اينجا جمكران
بسم الله.

مي‌خواهم بداني قدر مي‌دانم لحظاتِ شادِ اكنون را به خاطر پدرم ... و به خاطر مادرم ... به خاطر همين ذرّه‌هاي دلتنگي‌ام براي اينجا ... و به خاطر ته‌مانده‌ي شوقي كه هنوزم، وقتِ انديشيدن به شما، توي دلم غوغا مي‌كند و شور مي‌شود در قلبم ... سجده پي سجده همه شكرم* به خاطر اين همه و به خاطر شما كه بيشترين بركت‌ها، كامل‌ترين نعمت‌ها و بهترين‌ رحمت‌ها هستيد براي من ... 

*حضرتش، صاحب زمان (عج)؛«سَجْدَةُ الشُّكْرِ مِنْ أَلْزَمِ السُّنَنِ وَ أَوْجَبِها» يعني، سجده‌ي شكر از لازم‌ترين و واجب‌ترين مستحبّات است. (وسائل الشيعه، ج ۶، ص ۴۹۰، باب ۳۱) و (احتجاج، ج ۲، ص ۴۸۷)

بسم الله.

"خداوند بيش از شما در انديشه‌ي پدران‌تان است. خدا براي بنده‌اش كافي‌ست. امتحان شما فقط گلايه نكردن است. بوس." پيامكش را كه خواندم، تلفن را گذاشتم كناري و نگاهم افتاد به كتاب‌هاي توانبخشي‌ام روي ميز و دوباره آن تشخيص پزشك يادم ‌آمد كه با ماژيك آبي ِ رنگ‌پريده‌اي، روي كاغذي كه زده بودند بالاي تخت پدرم، نوشته بود؛ CVA. بغض‌ام آمد. گريه‌ام گرفت. كمي درد هم بود در سرم، در دلم هم كلّي غم بود با غصّه. تلفن زد. بار اوّل جوابش را ندادم. به شدّت كفرم مي‌آمد و حوصله نداشتم برايم درباره‌ي خدايي بگويد كه احساس مي‌كردم تنها گذاشته است مرا. بار دوّم كه زنگ زد، جواب دادم به تلفنش. گفت كه با دوستانش نذر كرده است براي پدرم. گفت كه اگر هنوز به زيارت عاشورا و دعاي توسّل اعتقاد دارم ... اعتقادم نمي‌آمد امّا. لابُد معلوم بود از پشت گوشي تلفن هم كه او فهميد. چيزي نگفت يا گفت؟ يادم نيست. يادم هست كه نپرسيدم درباره‌ي دوستانش؟ درباره‌ي احوالِ مادرش هم سؤال نكردم. مي‌دانستم حالِ خوبي ندارد. خودش هم گفت كه هم‌وضعيّت هستيم؛ قرمز ِ قرمز! من امّا، هي بابايم مي‌آمد جلوي چشمم كه توي آن لباس ِ آبي مسخره‌ي بيمارستان، نشسته بود روي تخت، گريه مي‌كرد و مي‌خواست دستمال را بگيرد توي دستش، كه نمي‌شد. نمي‌توانست حركت بدهد آن دستِ خشك‌شده‌ي عينهو چوبش را. براي همين هي گريه‌ام مي‌گرفت و اشك مي‌ريختم و مي‌ديدم كه كاري برنمي‌آيد از دستِ من هم. بعدِ تلفن، يادِ اينجا افتادم و البت، ياد شما و مريم، كه پدر صدا مي‌كندتان و با خودم گفتم دختر گند زدي! كجا رفت آن استواري و ماندگاري و پافشاري در عقيده‌ات كه هي دَم مي‌زدي ازش؟ به كوچك‌ترين مصيبت، يادت رفت كه بايد مصداق فصبرٌ جميل باشي؟! والله، بال  پشه* كه خوب است باز، تو خيلي كمتري!!!

*حضرتش، صاحب زمان (عج)؛ «قَدْ آذانا جُهَلاءُ الشّيعَةِ وَ حُمَقاؤُهُمْ، وَ مَنْ دينُهُ جَناحُ الْبَعُوضَةِ أَرْجَحُ مِنْهُ.» يعني، نادانان و كم‌خردان شيعه و كسانى كه بال پشه از ديندارى آنان محكم‌تر است، ما را مي‌آزارند.(احتجاج، ج ۲، ص ۴73)

بسم الله.

نيمه شبِ ديشب، هر چه كردم خوابم نَبُرد! نشسته بودم پشت پنجره‌ي سوت و كور اينجا، بلكه نسيمي از كويت بنوازد ما را. يك‌وقتي، چشمهاي جمكرانِ اينجا همه‌ي پُشت و پناهم بود؛ يك وجبِ از بلاگفا كه سرشار از معجزه بود. شما نگاهم مي‌كردي و من عاشق ِ همين يكي نگاهِ سبز و آرام بودم كه تسلّاي خاطرم بود در شدّتِ شدايدِ زندگي. آن وقت‌هاي دور، روزهايي بود كه هر واژه، نماز عظيمي بود در ستايش بزرگواري‌هايت ... به عشقِ مهرباني‌هايت ... زندگي‌ام از صدقه‌سري اينجا، زيبا شده بود. حالا امّا چي؟ هر روز هم اگر باران ببارد، من پاك نمي‌شوم از اين همه تاريكي و آلودگي كه نشسته است بر دلم، قلبم، ذهنم، زندگي‌ام ... شما كه از احوالِ من باخبري.* چرا دريغ مي‌كني آن سهم چشمهايت را كه به اينجا نظر كرده بود و حالا، انگاري نگاه برگرفته‌اي. نمي‌بيني از همه‌ي باغ و بهشتِ پُشت اين پنجره، من مانده‌ام و رديف واژه‌هايم كه خالي از عطر و بي‌رنگ‌اند؟

 *حضرتش، صاحب زمان (عج)؛ «إِنّا نُحيطُ عِلْماً بِأَنْبائِكُمْ، وَ لا يَعْزُبُ عَنّا شَىْءٌ مِنْ أَخْبارِكُمْ.» يعني، ما از تمامي خبرهاي مهم شما آگاهيم و البته، چيزي از خبرهاي كوچك شما نيز از نظرمان دور نمي‌ماند. (احتجاج، ج ۲، ص ۴۵۹) و (كلمة الامام‌ المهدي، ص ۱۴۲) 

بسم الله.

 

اينجا فقط يك صفحه بود از بلاگفا، كه تقدير خوبي داشت دستِ بر قضا.

انگار شبِ قدر يا عيد مبعث، حتا وقتِ تحويل ِ سال ِ نو

كه آدم براي چند ثانيۀ كوتاه،

دل مي‌دهد و جان مي‌گيرد از دست‌هاي سبز ِ حضرتِ خدا

 

اينجا سرنوشتِ حق من بود.

اين همه عمر،

اين همه وقت،

واژه پشت واژه،

كلمه كنار كلمه،

جمله در پي جمله گذاشته بودم،

نوشته بودم و جايي را نگرفته بودم،

تا ملكوتِ آن صبح ...

 

در آن صبح،

نوشداروي بيداري،

و جوهرۀ پرستش به قلم من ريختند ...

لابُد شيطنتِ اين دو فرشته بود كه مُدام نشسته‌اند روي شانه‌هايم ...

 

دست‌هايم به هواي تو، نوشتند ...

پاهايم به قصدِ تو، دويدند ...

رويايم به خيال تو، پَر گرفت ...

ذهنم به گمان تو، انديشيد ...

دلم به عشق تو، تب دار شد ...

و دستِ آخر،

 

اينجا ساخته شد؛

 

مسجدِ كوچكِ آبي من!

 

اينجا مسجدِ كوچكِ آبي من است كه هر قفل ِ بسته را باز، هر خاكِ خسته را باغ مي‌كند ...

دلم مي‌خواهد دوباره معتكفِ چشمهاي جمكران ِاينجا باشم، هي چراغ اينجا را روشن كنم هر شب ...

 

 پي.‌نوشت )؛ اينجا سابقه‌اي دارد كه نزد من محفوظ است؛ حرف‌هايي بود با حضرتش از شدّت دلتنگي و زيادي اشتياق. بهانه‌ي اين حرف‌ها از يك‌روزي پيدا شد كه عيد بود؛ عيد غدير! زماني كه رگ سيادت‌مان نبض داشت هنوز. شروع كرده‌ بوديم به عشق‌بازي؛ چهل شب نوشتم براي حضرتش ... نذر بودنش ... سپاسِ خدايم بابت نعمتِ دوست‌داشتنش ... از آن دي‌ماه ۱۳۸۵ به بعد، چراغ اينجا روشن بود هرچند كم‌سو ... اين اواخر امّا، ... مستحضر بوديد كه چقدر سوت و كور شد اينجا. منتها، ديگر بس است. بايد كفش‌هاي غيرت را به پا كرد و دوباره مسافر شد در مسير آمدنش ... رسيدنش ... ماندنش ... ولايتش ...

 





 اينجا را از طريق فيد بخوانيد



Add to Google Reader or Homepage