تبليغاتX
اينجا جمكران - بسم الله.

اينجا جمكران

اينجا، جمكران من است! ديدار ما به همين حوالي ... خدا كند تو بيايي ...

بسم الله.

 

اينجا فقط يك صفحه بود از بلاگفا، كه تقدير خوبي داشت دستِ بر قضا.

انگار شبِ قدر يا عيد مبعث، حتا وقتِ تحويل ِ سال ِ نو

كه آدم براي چند ثانيۀ كوتاه،

دل مي‌دهد و جان مي‌گيرد از دست‌هاي سبز ِ حضرتِ خدا

 

اينجا سرنوشتِ حق من بود.

اين همه عمر،

اين همه وقت،

واژه پشت واژه،

كلمه كنار كلمه،

جمله در پي جمله گذاشته بودم،

نوشته بودم و جايي را نگرفته بودم،

تا ملكوتِ آن صبح ...

 

در آن صبح،

نوشداروي بيداري،

و جوهرۀ پرستش به قلم من ريختند ...

لابُد شيطنتِ اين دو فرشته بود كه مُدام نشسته‌اند روي شانه‌هايم ...

 

دست‌هايم به هواي تو، نوشتند ...

پاهايم به قصدِ تو، دويدند ...

رويايم به خيال تو، پَر گرفت ...

ذهنم به گمان تو، انديشيد ...

دلم به عشق تو، تب دار شد ...

و دستِ آخر،

 

اينجا ساخته شد؛

 

مسجدِ كوچكِ آبي من!

 

اينجا مسجدِ كوچكِ آبي من است كه هر قفل ِ بسته را باز، هر خاكِ خسته را باغ مي‌كند ...

دلم مي‌خواهد دوباره معتكفِ چشمهاي جمكران ِاينجا باشم، هي چراغ اينجا را روشن كنم هر شب ...

 

 پي.‌نوشت )؛ اينجا سابقه‌اي دارد كه نزد من محفوظ است؛ حرف‌هايي بود با حضرتش از شدّت دلتنگي و زيادي اشتياق. بهانه‌ي اين حرف‌ها از يك‌روزي پيدا شد كه عيد بود؛ عيد غدير! زماني كه رگ سيادت‌مان نبض داشت هنوز. شروع كرده‌ بوديم به عشق‌بازي؛ چهل شب نوشتم براي حضرتش ... نذر بودنش ... سپاسِ خدايم بابت نعمتِ دوست‌داشتنش ... از آن دي‌ماه ۱۳۸۵ به بعد، چراغ اينجا روشن بود هرچند كم‌سو ... اين اواخر امّا، ... مستحضر بوديد كه چقدر سوت و كور شد اينجا. منتها، ديگر بس است. بايد كفش‌هاي غيرت را به پا كرد و دوباره مسافر شد در مسير آمدنش ... رسيدنش ... ماندنش ... ولايتش ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

Add to Google Reader or Homepage